حكيم زجاجى

1063

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

سرانجام تاب اندرآمد به تخت * زن مهربان گشت بيمار سخت جدا كرد از پاى فرزند بند * بخواندش بدان بارگاه بلند ببوسيد چشم و سر پور خويش * به صد مهربانيش بنشاند پيش به دو گفت كاى نور چشم سرم * ز بند تو هردم پشيمان‌ترم تو كردى به فرمان دستور كار * گرفتار گشتى بسى روزگار تو را گر به بندى تبه داشتم * براى تو گيتى نگه داشتم نماندم كه ويران شود بوم‌وبر * تو را كردم از كار گيتى خبر سپردم به تو مال و ملك جهان * من اينك شدم در نهفت و نهان ز بدگوى اگر نيك‌نامى چه باك * اگر بد چنان دان كه گشتى هلاك چو جاى بزرگان به رستم سپرد * زن زال در پاى فرزند مرد بشد زال و رستم بيامد چو شير * نشست از بر تخت شاهى دلير جوان را نبد راى و تدبير پير * زدش چرخ بر دل ز ناگاه تير سپه سركشى كرد با شهريار * نبد دولت و بخت و اقبال يار به كار اندرون گشت سرگشته مرد * زن كامران را بسى ياد كرد هماى سعادت بيفكند پر * خزينه تهى گشت از سيم و زر ز جوى بزرگى بيفتاد آب * سر بخت فرخ درآمد به خواب شهنشاه رستم در آن داروگير * زبون‌تر شد از زال و روباه پير به سلطان غزنين فرستاد مرد * ملك را ز حال خود آگاه كرد ز غزنين بيامد سپاهى گران * به پيش اندرون نامبرده سران جهاندار محمود شاه زمين * فرستاد لشكر به خشم و به كين چو لشكر بيامد به نزديك رى * برون رفت رستم چو كاو [ و ] س‌كى چو با مجددوله برآشفت بخت * گرفتند او را و بستند سخت ز رى تا به قزوين ورا بسته پست * ببردند بر پيل بىپا و دست ز قزوين به غزنيش بردند زار * سرآمد بر آن نازنين روزگار به زاولستان روستم درگذشت * همين بود آن شاه را سرگذشت به غزنين در ، آن خسرو پاك‌زاد * به تلخى و غم جان شيرين بداد زمانه برآورد از آن دوده دود * تو گفتى كه ديلم به گيتى نبود